X
تبلیغات
نازناز

نازناز

؟

غنچه خنديد به ناز

باغ را گفت ببين گل شده ام

باغ گفتش كه مناز

ديريازودتوهم بربادي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:39  توسط نسرین  | 

اشک

اي شب !تيره روزمني

يادوچشم سياه يارمني

ازبلندي چوگيسوان سياه

وزسياهي دل نگارمني

 

دربرت با خيال اوبسيار

اشك ازديده كرده ام به كنار

چه بسا با تومانده ام بيدار

 

اگهي كزدوديده ريزم خون

بي خبر نيستي كه چونم چون

راست چون سروبودقامت من

زان قدسروشد خميده كنون

 

روزگاري چوسروبودم راست

شرح اين قصه سخت جان فرساست

برسرعرش بالم شكست وقدرم كاست

 

جانم ازغم تباه شدايواه

روزم ازعشق شدسياه سياه

سوختم سوختم دريغ دريغ

مگراي شيخ عشق بودگناه

شاملو...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:20  توسط نسرین  | 

سکوت

زندگي را ازنخست براي من بد ترجمه كردند

زندگي را يكي مرگ تدريجي نام نهاد

يكي بدبختي مطلق معني كرد

يكي درددرمان ناپذيريش خواند

وسرانجام يكي رسيدوگفت:

زندگي به تنهايي ناقص است

تاعشق نباشدزندگي تفسيرنمي شود

شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:16  توسط نسرین  | 

شربتي ازلب لعلش نچشيديم وبرفت

روي مه پيكراوسيرنديديم وبرفت

گويي ازصحبت مانيك به تنگ امده بود

باربربست وبه گردش نرسيديم و برفت

بس كه مافاتحه وحرزيماني خوانديم

وزپيش سوره اخلاص دميديم وبرفت

عشوه دادندبرما گذري خواهي كرد

ديدي اخركه چنين عشوه خريديم وبرفت

شدچمان درچمن حسن ولطافت ليكن

درگلستان وصالش نچميديم و برفت

همچوحافظ همه گريه وزاري كرديم

كاي دريغا به وداعش نرسيديم وبرفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:21  توسط نسرین  | 

زندگی

طی شد این عمر گران توندانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خودم می دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم روزی

ساعتی یا آنی

که چسان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این زچه رو

نتوان خندیدن

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟چرا می آییم؟

بعد از این چند صباح

به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ

هیچ کس نیز نگفت

نوجوانی سپری شد به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان عمرگذشت

لیک گقتندهمه

که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز اورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او

از هم اکنون باید

فکر آینده کند

دیگری آوا داد

که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش همچو فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان عمر گذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت

نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری

چه توانی که زکف دادم مفت

من نفهمیدم وکس نیز نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به فرا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه

رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنها باشم

که چو آنها دائم

فکر تامین معاش فکر ثروت باشم

فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم

فکر همدم باشم کس مرا هیچ نگفت

زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست

زندگی کردن

فکر خوب بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت

معنیش فهمیدم

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرات و امید و شهامت نوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنیش فهمیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 16:15  توسط نسرین  | 

بی هدف

پروانه امشب پر مزن اندر حریم عشق من

ترسم صدای شهپرت خواب است بیدارش کند

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:21  توسط نسرین  | 

زندگی برای مردن نیست

زمان چون باد در گذر است

تو نمي تواني آن را ماندگار سازي اما

مي تواني در آن ماندگار شوي

 پس بکوش براي ماندگار شدن زيرا....

"زندگي براي مردن نيست"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:25  توسط نسرین  | 

هیچی

در بازی دل نگاه من مست تو بود

                           

                            هر برگ دلم شکسته پا بست تو بود

 

من شاه دلم را به زمین انداختم

                           

                            اما چه کنم که آس دل دست تو بود

 

 

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤*نازناز**¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط نسرین  | 

smsعشقولانه

دنیا <------
---------> تو
اگه گفتی این بعنی چی؟
یعنی تماام دنیا یک طرف، تو یک طرف!
 
کی دوستت داره؟
هیچ کس
کی برات می میره؟
هیچ کس
کی دیوونته؟
هیچ کس
کی
عاشق چشماته؟
هیچ کس
می دونی من کیم؟
هیچ کس
 

تو دنیا دو تا نابینا می شناسم:
یکی تو که هیچ وقت دوست داشتنم رو ندیدی
یکی من که هیچ وقت کسی رو جز تو ندیدم
 

می دونی فرق تو با پنالتی چیه؟ پنالتی 50درصد گله، ولی تو صددرصد گلی!
 
ورژن1: امروز قلبم درد گرفته بود. فکر کنم یه کمی تپل شدی و جات تنگ شده.
ورژن2: تازگی ها چقدر چاق شدی! می دونی از کجا فهمیدم؟ چون هر روز جای بیشتری تو قلم باز می کنی.
 

نخ داخل شمع از شمع پرسيد: چرا وقتي من مي سوزم تو آب مي شي؟ شمع جواب داد: مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم؟
 

3
3
3
برو پایین سر کار نیستی
3
3
3
3فارشی دوستت دارم!
 

O
( /
تو چرا دوباره اینجا نشستی؟
100 بار گفتم...

.
.
.
.+''''+ . +''''+.
+
jat injast+
__'+. .+'

 

این تویی:
O-----<-----<
این هم منم:
o-<-<
گرفتی مطلبو؟ بابا می گم: کوچیکتم!
 

ديگه به اين شماره
SMS نده، زنگ هم نزن. شوخي هم ندارم مي خوام سيم كارتمو بفروشم با پولش نازتو بخرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:54  توسط نسرین  | 

پاییزه

جیک جیک جیک

یه جیک به جیک اضافه کن بفرستش واسه جوجه ی بعدی

(ستاد سرشماری جوجه های آخر پاییز )

این باحال ترین اس ام اسی بود که دیروز گرفتم . قول میدم بعد از امتحانات زودزود آپ کنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:27  توسط نسرین  |